|
!!!! نــــظــــر یادتـــون نـــره !!!!
|
||||
|
|
||||
نشسته ام در انتهای سیاهی چشمان غارتگر شب نمی دانم کدام ستاره ی پلید تیر خورده ای آسمان آبی آرزوهایم را غرق در سکوت و ابهام کرد. به ظلمت بی انتهایش خیره می شوم جز تنهایی و تنهایی و تنهایی نمی یابم تو را با تمام وجود می طلبم اما .... نه ستاره ای هست نه آسمانی نه ابری.... می نالم و به مظلومیت خویش می گریم و به تنهاییم لعنت می فرستم و بر می خیزم بر می خیزم و راهی می شوم قدم در هراس انگیزترین جاده ی پر ابهام زندگی می گذارم و بی پناهیم را با تمام وجود فریاد می زنم.... حس غربتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته نمی دانی که اشک هایم چه کودکانه سر ذوق آمده اند در خود می شکنم و با هر شکست فاصله ای بر می چینم هر بار به پایان نزدیک تر می شوم با هر قدم می روم که جاودانه شوم می روم که دیگر نباشم می شکنم و با هر شکست تو را فریاد می زنم نازنینم کاش می دانستی که من کیستم من از عصر آهن و دودم اما تو از سرزمین عشق و نور من مدفون لجن زاری بی خاصیتم اما تو ساکن بهشتی آسمانی من هراس نهفته در کابوس های جوانیم اما تو زیباترین رویای کودکی
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:58 توسط † žəđě 𡮣 √ мåñ¡ јόΘй †
|

__________________________________________________________- align="center">