|
!!!! نــــظــــر یادتـــون نـــره !!!!
|
||||
|
|
||||
دارم نفس می کشم به عشقت...سلام
امشب باز موقع چت خوابت برد .... من موندم و یه اتاق تاریک و یه درد ریشه کن و یه دل پر غصه...نمیدونمم این روزای اشک آلود یهو از کجا پبداشون شد مانی...حتی الان دست از سرم برنمیدارن این غم و غصه های لعنتی...الان یاد این شعر افت: من این پایین نشستم سرد و بی روح....توو داری میرسی به قله ی کوه...داری هر لحظه از مناد دوور میشی...داری دل میکنی٬مجبور میشی...این مهمه: تا مه راهو نپوشونده نگام کن...اگه رو قله سردت شد صدامم کن یه رنگ مرده از رنگین کمونمم....من این پایین نمیتونممممم بمونممممممم مانی خیال کردی همیشه طاقتی هست؟؟واسه نازت همیشه فرصتی هست؟؟؟ اگه من عاشق باشم٬آره درسته.......برای توو همیشه محلتی هست!!!!!! توو هر موقع که باز همون مانی سابق بشی دیر نیست....حاضرم به خاطرت بیشتر از اینارو تحمل کنمم ... نمیترسم از هیچی وقتی خدا توو سرنوشت ما ۲تا٬فقط این اسم هارو ررقم زده:مانی،زهرا!!! تو این روزاااا دیگه مثل قبل نیستی باهاممم...نمیگممم مثل قبل دوستمم نداری....نه...حرفم این نیست به خدا....ولی توو بروز دادن احساساتت این روزاا داری خیلی خساست به خرج میدی توو همونی که وقتی می اومدم و پی.ام می دادممم میگفتی:وای زهرااا این جوری با چراغ خاموش می یای ...دلم میلرزه از خوشحالی...یادته زندگیم؟؟اما الان چی؟؟؟ خیلی مهربونی گلمم...به خدا دارم از ته دل میگم.....اماا نمیدونمم چرا گاهی این اتفاق هاا پیش می یاد...ولی خوب یه چیزی هست...اونم این که عشق قشنگی و لذتش به همین دل سوختناشه...این که از غم طرف مقابلت توو هم غصه ت بگیره وگرنه که نابرده رنج٬گنج میسر نمیشود..!!!توو رووو همه جوره می پرستم...خودتم خوب میدونی زندگیم!!! !!!منٍٍٍتووو!!! ![]()
...میگم :سلاممم
(بعده ۲ مین جواب میدی:سلام خوبی؟؟؟)....بعدم که هر چی میگم ناراحت میشی زود٬ و مینی مال جواب میدی)![]()

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 3:9 توسط † žəđě 𡮣 √ мåñ¡ јόΘй †

__________________________________________________________- align="center">